تبليغاتX
پرنده ی عاشق - شعر عاشقانه

پرنده ی عاشق

به نام او که دوستی را بنا کرد جدائی را بلای جان ما کرد

شعر عاشقانه

 
 
به نام آنکه:

 
آشنایی را در نگاه

 
دوستی را در محبت

 
و

جدای را در اشک آفرید
 
 
 
 
 
 
حالم بد نيست غم کم می خورم

 
کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند

 
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

 از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 
خنجری بر قلب بيمارم زدند

 
بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 
 از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
 
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

 
خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم



بعد از اين بابی کسی خو می کنم
 
هر چه در دل داشتم رو می کنم

 
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست


بت پرستم،بت پرستی کار ماست

 چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم


من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

 قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شوم تان
 
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

 اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟

نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟

نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 

 
 
 
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم
 
 
نثار مي کنی

 
امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن.

 
به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم
 
ميريزي

امروز با تبسمي شادم کن

 
به جاي اون متن هاي تسليت که فردا
 
برام مي نويسي

 
امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم
 
کن

 
من امروز به تو نيازم دارم نه فردا.
 
 

 
بیا یید دست در دست هم بدهیم تا
 
خانه ای از اجر طلایی امید بسازیم

 
حصیری از گلهای ابی رنگ محبت را
 
بام آن کنیم

 
و با گلهای سرخ گذشت آنرا تزیین
 
کنیم

 
بیائید فرشی از عاطفه را مهمان این
 
خانه کنیم و تصویری از لبخند مان

 
را بر دیوار این خانه طلائی آویزان کنیم
 
آنگاه هنگام غروب با مرغ عشق هم
 
آوا شویم و سجده ای بر سجاده
 
عشق آریم
 

 
استاد میگوید:ماهمه نیازمند
 
عشقیم.عشق بخشی از سرشت
 
انسانی است.به اندازه ی خوردن
 
نوشیدن و خفتن.گاهی به هنگام
 
تماشای یک غروب زیبا خودراکاملا تنها
 
مییابیم و میاندیشیم :این زیبایی
 
اهمیتی نداردچون کسی راندارم تا
 
دراین زیبایی بااو سهیم شوم.درچنین
 
مواقعی باید پرسید:چندبار نثار کردن
 
عشقمانراازماخواسته اند و امتناع
 
کرده ایم؟چند بار از نزدیک شدن به
 
کسی و گفتن ان که دوستش داریم
 
ترسیده ایم؟ از تنهایی حذر کنید.به
 
اندازه خطرناک ترین داروهای مخدر
 
خطرناک است.اگر غروب دیگر برای
 
شما معنایی نداردفروتن باشید و به
 
جستجوی عشق برخیزید.بدانید که
 
همچون بقیه ی برکت های روحانی
 
هر چه بیشتر حاضر به بخشش باشید
 
بیشتر دریافت میکنید.
 

 
دل من
 
دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند يک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ي تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

که تو هرروز آن را

به کناري بزني

دل من ساکن ديوارو دري

که تو هرروز از آن مي گذري

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود

که تو هرروز به آن مي نگري

دل من راديدي؟

ساکن کفش تو بود

يادت هست؟
 
 
 اگه نظر ندی ناراحت می شم 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:42  توسط علی   |